مورچه ای مرده...
دست من اورا کشت...
حس تنفر....
این نیز..
میگذرد...

اما میدانم که میدانی
آن کودک ..
دیگر به اندازه ی موهای سپیدت ..پیر شده است..
و تو شاید مردی..
مثل کودکی ان کودک
و مثل شاپرک های آن کوچه ی قدیمی
و مثل همه ی مردم شهر
که به اندازه ی موهای سفید تو مردند...
ما میمیریم و نمیدانیم
ما میمیریم و نمیدانیم
ما با هر کلامی...
ما با هر نگاهی ..
ما با هر سکوتی..
میمیریم و نمیدانیم..
و ببین که دیگر هیچ شده ام
برای روز هایی که مرور کرد ه ام..
نوشته هایم بوی گذشته نمیدهند..
و نه حال
نه آینده..
پس چیست که دستانم را روی کیبورد میلغزاند...
این بلاگ دیگر خواننده ای ندارد و من دوستی برایم نمانده که برای او بنویسم
و دیگر درد دلی ندارم که بنویسم
و دیگر از مرده هایی که روزی عاشقانه(چه کلمه ای !) دوستشان داشتم نمینویسم
و از بیماری
و هیج..هیچ ..هیچ
پس میدانی تا اینجا برای توبو د که مینوشتم
کاش میتوانستم پسورد این وبو بهت بدم تا ببینی که من چیزی نگفتم
فقط جواب تورا که گفته بودی خودمو گول میزنم که حالم عالیه دادم...
اگر ناراحت شدی ببخشید..
گفتم که..
ماندانای قبل بهتر پذیرا بود...
بازی با کلمات برای گول زدن خودت
گول زدن خودت...
همیشه نباید عالی بود....نیازی به فریب دادن نیست..
توهین...نابخشودنیست؟؟؟
شاید دیر امدی....
ماندانای قبل بهتر پذیرایی میکرد...
دروغ بگو بازم.......
.
.
من باورم میشه.
ریسک سبز شد
اما تمام شد
اونی که من میشناختم تمام شد
در منجلابی به اسم
سیاست
برای داشتن رابطه ای عمیق
چه عشق عاشقانه ای...!